داستان جالب (او پشت پنجره بود)
خانه » سرگرمی » داستان » داستان جالب (او پشت پنجره بود)

داستان جالب (او پشت پنجره بود)

داستان جالب (او پشت پنجره بود)

داستانهای جذاب, داستان او پشت پنجره بود, داستان آموزنده

در این مطلب از ابرتازه ها داستان جالب (او پشت پنجره بود) را بیان می نماییم. برای خواندن این داستان با ما همراه باشید.

داستان جالب, داستان جالب او پشت پنجره بود, داستان آموزنده

داستان جالب, داستان جالب او پشت پنجره بود

روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند.

مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.

موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.

جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد.

وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی همه چیزو دیده ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی خواهر جانی گفت توی شستن ظرف ها کمکم کن.

ولی سالی گفت : مامان بزرگ جانی بهم گفته که می خواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه.

و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت میاد؟

جانی سریع رفت و ظرفا رو شست.

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که می خواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :

متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم.

سالی لبخندی زد و گفت : نگران نباشید چونکه جانی به من گفته می خواد کمک کنه.

و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت میاد؟

سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده.

تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش گفت.

مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت: عزیزدلم می دونم چی شده.

من اون موقع کنار پنجره بودم و همه چیز رو با چشم های خودم دیدم اما چون خیلی دوستت دارم همون لحظه بخشیدمت.

من فقط می خواستم ببینم تا کی می خوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!

منبع: asriran.com

حتما بخوانید:  داستان کوتاه آموزنده مال دنیا

امتیاز 4.50 ( 2 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراح قالب : پارس تمز

Copyright abartazeha.COM© 2017 - Allrights Reserved.

بستن تبلیغ
بستن تبلیغ
×