داستان

آرشیو

داستان آموزنده پدر و پسر

داستان آموزنده پدر و پسر داستانهای آموزنده, داستانهای جالب, داستانهای کوتاه آموزنده در این مطلب از ابرتازه ها داستان آموزنده پدر و پسر را ارائه...

داستان آموزنده پدر و پسر

داستانهای آموزنده, داستانهای جالب, داستانهای کوتاه آموزنده

در این مطلب از ابرتازه ها داستان آموزنده پدر و پسر را ارائه می دهیم. برای خواندن این داستان زیبا با ما همراه باشید.

داستانهای کوتاه آموزنده, داستان آموزنده پدر و پسر

داستانهای کوتاه آموزنده, داستان آموزنده پدر و پسر

«یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و هنگام راه رفتن دست و پایش طوری تکان می‌خورد که باعث خنده دیگران می‌شد. یعقوب‌خان  فقط اجازه می‌داد هاکان شب‌ها یک ساعت از خانه بیرون برود، هربار هم به او یک یورو می‌داد تا هرچه دوست دارد برای خودش بخرد، اما هاکان به پدرش گفته بود می‌خواهد پول‌هایش را جمع کند تا ماشینی را که ۷۰۰۰ یورو قیمت دارد بخرد!

گذشت و هاکان به بیست سالگی رسیده و پدرش نیز بسیار ثروتمند شده بود اما پدر همچنان با پسرش مانند یک غریبه زندگی می‌کرد تا یک شب زمستانی وقتی یعقوب‌خان به خانه رسید، آنقدر سردش بود که به پسرش گفت: آنقدر سردمه که نمی‌توانم بخاری هیزمی را روشن کنم، تا من لباسم رو عوض کنم، بخاری رو روشن کن، فقط زود باش که دارم یخ می‌زنم پسرجان!

هاکان ازجا برخواست و بیرون رفت، بعقوب‌خان هم در اتاق خودش لباس‌هایش را عوض کرد و برگشت داخل هال و دید شعله‌های آبی از بخاری هیزمی بلند شده و اتاق حسابی گرم است. پدر کنار بخاری نشست و روبه پسرش پرسید: چطوری به این سرعت توانستی هیزم‌ها را روشن و این آتش را مهیا کنی؟

هاکان با معصومیت پاسخ داد: هیزم‌ها به خاطر باران خیس بود، اما چون شما سردتان بود و دلم سوخت، ۶۴۸۰ یورویی را که در این چند سال جمع کرده بودم، جای هیزم ریختم داخل بخاری تا شما گرم بشین!

یعقوب‌خان که می‌دانست پسرش فقط ۵۲۰ یورو کم داشت تا ماشین محبوبش را بخرد، هاکان را در آغوش کشید و گریست و گفت: چرا در همه این سال‌ها تو را نمی‌دیدم.

حتما بخوانید:  گزیده ای از کتاب خاطرات چرچیل

منبع: asriran.com

بستن تبلیغ
بستن تبلیغ