داستان کوتاه پادشاهی همه جاداستان کوتاه پادشاهی همه جا

داستانهای آموزنده, داستانهای جالب, داستان کوتاه پادشاهی همه جا

داستانهای آموزنده, داستانهای جالب, داستان کوتاه پادشاهی همه جا

داستانهای جالب, داستان کوتاه پادشاهی همه جا

در این مطلب از ابرتازه ها داستان کوتاه پادشاهی همه جا را بیان می نماییم. برای استفاده از این مطلب با ما همراه باشید.

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود.

پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،
هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید

اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند.

چون علت ماجرا را پرسید! گفتند:
«هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»
پادشاه کنونی که مرد فقیربود با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که:
« در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است
و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.»

محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. کاخها و باغ ها ساخت.
هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست.

چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند:
«امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.»

:مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، او را به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند،

حتما بخوانید:  داستان نابغه ساختن مادر ادیسون

غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!

منبع: asriran.com

داستان

آرشیو

داستان اخلاقی من گاو هستم

داستان اخلاقی در مورد رفتار با کودکان, داستان اخلاقی من گاو هستم, داستان خواندنی داستان اخلاقی در مورد رفتار با کودکان, داستان اخلاقی من...