داستان کوتاه عاشق گردو بازداستان کوتاه عاشق گردو باز

داستان کوتاه عاشق گردو باز, داستانهای جذاب, گردوبازی

داستان کوتاه عاشق گردو باز, داستانهای جذاب

داستان کوتاه عاشق گردو باز, داستانهای جذاب

در این مطلب از ابرتازه ها داستان کوتاه عاشق گردو باز را بیان می نماییم. برای استفاده از این مطلب با ما همراه باشید.

در روزگاران پیش عاشقی بود که به وفاداری در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوی رسیدن به یار گذرانده بود تا اینکه روزی معشوق به او گفت: امشب برایت لوبیا پخته‌ام. آهسته بیا و در فلان اتاق منتطرم بنشین تا بیایم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شکر این خبر خوش به فقیران نان و غذا داد.

هنگام شب به آن حجره رفت و به امید آمدن یار نشست. شب از نیمه گذشت و معشوق آمد. دید که جوان خوابش برده. مقداری از آستین جوان را پاره کرد به این معنی که من به قو‎ْلَم وفا کردم. و چند گردو در جیب او گذاشت به این معنی که تو هنوز کودک هستی، عاشقی برای تو زود است، هنوز باید گردو بازی کنی.

آنگاه یار رفت. سحرگاه که عاشق از خواب بیدار شد، دید آستینش پاره است و داخل جیبش چند گردو پیدا کرد. با خود گفت: یار ما یکپارچه صداقت و وفاداری است، هر بلایی که بر سر ما می‌آید از خود ماست.

منبع: parsmarket.net

حتما بخوانید:  داستان عاشقانه پیرمرد فقیر و همسرش

حکایت آموزنده

آرشیو

حکایت آموزنده شیخ کتک خور

حکایت آموزنده شیخ کتک خور, حکایت جالب و خواندنی, حکایت دانشمند کتک خور حکایت آموزنده شیخ کتک خور, حکایت جالب و خواندنی در این...