قصه موش تنبل، کلاغ دانا برای کودکان عزیزقصه موش تنبل، کلاغ دانا برای کودکان عزیز

قصه موش تنبل، کلاغ دانا برای کودکان عزیز

قصه موش تنبل و کلاغ دانا که می خواهیم برای شما کودکان عزیز بگوییم قصه ای پند آموز است امدیوارم که از این قصه لذت کافی رو برده باشید .

یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند.

قصه موش تنبل، کلاغ دانا

 کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!

قصه موش تنبل، کلاغ دانا

 آن ها از دستش خسته شده بودند و هر چه اعتراض می کردند فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز که کپل بیرون لانه در حال استراحت در آفتاب بود و بقیه داخل لانه بودند باد شدیدی وزید و او را به جای دوری برد.

 وقتی کپل چشمانش را باز کرد خودش را کنار یک برکه دید. او خسته و گرسنه بود و حتی بلد نبود برود و برای خودش غذا پیدا کند.

کپل شروع به گریه کرد. کلاغی صدای او راشنید و از روی درخت پرسید: چرا گریه می کنی؟

قصه موش تنبل، کلاغ دانا

کپل ماجرا را برای او تعریف کرد. کلاغ گفت: اگر همیشه منتظر باشی تا دیگران کارهایت را انجام دهند هیچ وقت چیزی یاد نخواهی گرفت.

کپل گفت: درست است. من قول می دهم تنبلی را کنار بگذارم.

 کلاغ گفت: من هم تو را پیش خانواده ات می برم. کپل خوشحال شد و به همراه کلاغ به لانه اش برگشت و از آن روز تنبلی را فراموش کرد.

بچه های عزیز نباید ما کارهای خودمون رو به یکی دیگه بگیم انجام بده باید تنبلی رو کنار بزاریم و با انرژی زود کارهای لازمی که ما باید انجام بدیم را از پدر و مادر خود یاد بگیریم و انجام دهیم البته این رو هم بگم که میدونم بچه های عزیز شما مثل این موش تنبل نیستید و این بود داستان موش تنبل و کلاغ دانا.

منبع:tebyan.net

حتما بخوانید:  فواید قصه گفتن برای بچه ها

شعر و قصه های کودکانه

آرشیو

متن ادبی و انشا در مورد نیمه شعبان و ولادت امام زمان (عج)

انشا در مورد انتظار انشا در مورد انتظار امام زمان انشا احساسی در مورد امام زمان انشا در مورد امام زمان به زبان عادی...