قصه موش تنبل، کلاغ دانا برای کودکان عزیزقصه موش تنبل، کلاغ دانا برای کودکان عزیز

شعر و قصه های کودکانه

آرشیو

شعر در رابطه با روز جهانی کودک

شعر در رابطه با روز جهانی کودک متن زیبا برای روز جهانی کودک شعر روز کودک روز جهانی کودک مبارک قصه برای روز جهانی کودک...

قصه موش تنبل، کلاغ دانا برای کودکان عزیز

قصه موش تنبل و کلاغ دانا که می خواهیم برای شما کودکان عزیز بگوییم قصه ای پند آموز است امدیوارم که از این قصه لذت کافی رو برده باشید .

یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند.

قصه موش تنبل، کلاغ دانا

 کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!

قصه موش تنبل، کلاغ دانا

 آن ها از دستش خسته شده بودند و هر چه اعتراض می کردند فایده ای نداشت. تا اینکه یک روز که کپل بیرون لانه در حال استراحت در آفتاب بود و بقیه داخل لانه بودند باد شدیدی وزید و او را به جای دوری برد.

 وقتی کپل چشمانش را باز کرد خودش را کنار یک برکه دید. او خسته و گرسنه بود و حتی بلد نبود برود و برای خودش غذا پیدا کند.

کپل شروع به گریه کرد. کلاغی صدای او راشنید و از روی درخت پرسید: چرا گریه می کنی؟

قصه موش تنبل، کلاغ دانا

کپل ماجرا را برای او تعریف کرد. کلاغ گفت: اگر همیشه منتظر باشی تا دیگران کارهایت را انجام دهند هیچ وقت چیزی یاد نخواهی گرفت.

کپل گفت: درست است. من قول می دهم تنبلی را کنار بگذارم.

 کلاغ گفت: من هم تو را پیش خانواده ات می برم. کپل خوشحال شد و به همراه کلاغ به لانه اش برگشت و از آن روز تنبلی را فراموش کرد.

بچه های عزیز نباید ما کارهای خودمون رو به یکی دیگه بگیم انجام بده باید تنبلی رو کنار بزاریم و با انرژی زود کارهای لازمی که ما باید انجام بدیم را از پدر و مادر خود یاد بگیریم و انجام دهیم البته این رو هم بگم که میدونم بچه های عزیز شما مثل این موش تنبل نیستید و این بود داستان موش تنبل و کلاغ دانا.

منبع:tebyan.net

بستن تبلیغ
بستن تبلیغ