قصه کودک مرغ حنایی و دوستانقصه کودک مرغ حنایی و دوستان

شعر و قصه های کودکانه

آرشیو

شعر در رابطه با روز جهانی کودک

شعر در رابطه با روز جهانی کودک متن زیبا برای روز جهانی کودک شعر روز کودک روز جهانی کودک مبارک قصه برای روز جهانی کودک...

قصه کودک مرغ حنایی و دوستان

قصه های کودکانه ، قصه برای کودکان ، قصه کودک ، شعر های کودکانه ، کودکان ، داستان ، مرغ حنایی ، سگ ، گربه ، غاز

قصه کودک مرغ حنایی و دوستان

یک مرغ حنایی کوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی می کرد.دوستان او یک سگ خاکستری، یک گربه ی نارنجی و یک غاز زرد بودند.

یک روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا کرد. او پیش خودش فکر کرد ، “من می توانم با این دانه ها ، نان درست کنم .

مرغ حنائی کوچولو پرسید: کسی به من کمک می کند تا این دانه ها را بکارم؟

سگ گفت: من نمی توانم.

گربه گفت: من دلم می خواهد ولی کار دارم و نمی توانم.

غاز گفت: من امروز باید به بچه هایم شنا یاد بدهم و نمی توانم.

مرغ حنائی گفت: پس من خودم این کار را خواهم کرد.او بدون کمک کسی دانه ها را کاشت.

 

مرغ حنائی کوچولو پرسید: کسی می تواند در دروکردن گندم به من کمک کند؟

سگ گفت: من باید به شکار بروم.

گربه گفت: من تازه از خواب بیدار شدم و حال ندارم.

غاز گفت: من بالم درد می کند.

مرغ گفت: پس خودم تنهایی آنرا انجام می دهم. مرغ کوچولو بدون کمک کسی گندم ها را دروکرد.

قصه کودک مرغ حنایی و دوستان

 

مرغ حنایی که خسته شده بود، پرسید: کسی به من کمک می کند که این گندمها را به آسیاب ببریم و آنها را آرد کنیم؟

سگ گفت: من نمی توانم.

گربه گفت: من نمی توانم.

غاز گفت: من هم نمی توانم.

مرغ حنایی گفت: خودم اینکار را خواهم کرد. او گندمها را به آسیاب برد و تنهایی آنها را آرد کرد بدون اینکه کسی به او کمک کند.

 

مرغ حنایی که خیلی خیلی خسته بود، پرسید: کسی به من کمک می کند تا با این آرد نان بپزیم؟

ولی باز هم سگ و گربه و غاز به او کمک نکردند و هر کدام بهانه ای آوردند.

مرغ حنایی گفت:خودم این کار را خواهم کرد. و بعد مرغ خسته بدون کمک کسی نان پخت.

 

نان تازه و داغ بوی خیلی خوبی داشت. مرغ حنایی پرسید: آیا کسی به من کمک می کند تا نان را بخوریم.

سگ گفت: من کمک خواهم کرد.

گربه گفت: من کمک خواهم کرد.

غاز گفت: من کمک خواهم کرد .

قصه کودک مرغ حنایی و دوستان

اما مرغ حنایی با عصبانیت فریاد کشید، من نیازی به کمک شما ندارم و خودم تنها این کار را خواهم کرد.

مرغ حنایی نان را جلوی خودش گذاشت و همه آن را خورد.

قصه کودک مرغ حنایی و دوستان

بستن تبلیغ
بستن تبلیغ