حکایت آموزندهحکایت آموزنده
حکایت آموزنده دوستی موش و قورباغه, داستانهای آموزنده, داستانهای جذاب حکایت آموزنده دوستی موش و قورباغه, داستانهای آموزنده در این مطلب از ابرتازه ها حکایت آموزنده دوستی موش و قورباغه را بیان می نماییم. برای بهره بردن از این مطلب با ما همراه باشید. موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند. روزی
حکایت جالب پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا, حکایت آموزنده, داستان و حکایت حکایت جالب پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا, حکایت آموزنده در این مطلب از ابرتازه ها حکایت جالب پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا را بیان می نماییم. برای استفاده از این مطلب با ما همراه باشید. پادشاهی دچار
حکایات گلستان سعدی, حکایت آموزنده عاقبت گرگ زاده گرگ شود, حکایت سعدی حکایات گلستان سعدی, حکایت آموزنده عاقبت گرگ زاده گرگ شود در این مطلب از ابرتازه ها حکایت آموزنده عاقبت گرگ زاده گرگ شود از گلستان سعدی را بیان می نماییم. برای استفاده از این مطلب با ما همراه باشید. گروهی دزد غارتگر بر
داستان (پیامبر ماه) از مثنوی معنوی حکایت آموزنده, حکایت جالب, حکایت مثنوی در این مطلب از ابرتازه ها داستان (پیامبر ماه) از مثنوی معنوی را ارائه داده ایم. برای خواندن این حکایت با ما همراه باشید. داستانهای مثنوی معنوی, داستانهای مثنوی, داستان (پیامبر ماه) گله‌ای از فیل ها گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می‌شدند
حکایت پندآموز «غیبت» حکایت از باب دوم گلستان سعدی یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى
داستان کوتاه آموزنده شکار داستانهای آموزنده ، داستان های کودکانه
حکایت آموزنده «شغال در خم رنگ» حکایت از مولانا, حکایت مثنوی, شغال در خم (۱) شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت
حکایت آموزنده از گلستان سعدی حکایت پند آموز «نیش مار و زنبور» روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.» اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که
حکایت عاشقانه دریای عشق و عاشقی حکایت مثنوی ، حکایات عاشقانه در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را
حکایت آموزنده «استر و اشتر» حکایت آموزنده ، حکایت مثنوی معنوی ، حکایت «استر و اشتر» استری  و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی
حکایت آموزنده زندانی پر رو حکایت مثنوی ، حکایت مولوی  مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی کردند. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که « نجات مان بده
حکایت آموزنده عیادت مرد ناشنوا از همسایه حکایت های مولانا ، حکایات مثنوی  ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند
حکایت مردی که در اتاقش را قفل می زد حکایت آموزنده می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم
حکایت آموزنده مرگ و زندگی حکایت از سعدی ، حکایت مرگ و زندگی
حکایت اخلاقی از بزرگان حکایت اخلاقی
حکایت پند آموز دو شاهزاده حکایت های گلستان سعدی ، حکایت پند آموز دو شاهزاده
حکایت آموزنده پند دزد حکایت آموزنده پند دزد   گویند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت. وقتى (زمانی) با کاروانى در سفر بود و نوشته ها را یک جا بسته با خود برداشت … در راه گرفتار راهزنان شدند.   غزالى رو به آنان کرد و به التماس
حکایت آموزنده دعوای چهار نفر بر سر انگور حکایتی از مثنوی معنوی