حکایت بهلولحکایت بهلول
حکایت های کوتاه بهلول | حکایت های بهلول دانا حکایت های بهلول دانا ، حکایت های کوتاه بهلول
حکایت بهلول و شکستن سر استاد : روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید: من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم! اول اینکه می گوید: خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم