حکایتحکایت
حکایت آموزنده (تخت و تاج شاه ظالم) حکایت های خواندنی, داستان و حکایت, داستانهای آموزنده در این مطلب از ابرتازه ها حکایت آموزنده (تخت و تاج شاه ظالم) را ارائه داده ایم. برای خواندن این داستان با ما همراه باشید. داستانهای آموزنده, حکایت آموزنده پادشاهی نسبت به ملت خود ظلم می کرد، دست چپاول بر
حکایت پندآموز «غیبت» حکایت از باب دوم گلستان سعدی یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى
داستان کوتاه آموزنده شکار داستانهای آموزنده ، داستان های کودکانه
داستان زاهدی که چهار سخن او را تکان داد زاهدی می گفت که جواب چهار سخن مرا تکان داد چهار سخنی که زاهد را تکان داد زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
داستان کوتاه فارسی «تنها غازها نیستند» داستان های کوتاه زیبا ، داستان های کوتاه آموزنده ، داستانهای آموزنده ، حکایت جالب
حکایت آموزنده «شغال در خم رنگ» حکایت از مولانا, حکایت مثنوی, شغال در خم (۱) شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت
حکایت آموزنده از گلستان سعدی حکایت پند آموز «نیش مار و زنبور» روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.» اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که
حکایت عاشقانه دریای عشق و عاشقی حکایت مثنوی ، حکایات عاشقانه در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را
حکایت آموزنده «استر و اشتر» حکایت آموزنده ، حکایت مثنوی معنوی ، حکایت «استر و اشتر» استری  و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی
حکایت آموزنده زندانی پر رو حکایت مثنوی ، حکایت مولوی  مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی کردند. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که « نجات مان بده
حکایت مردی که در اتاقش را قفل می زد حکایت آموزنده می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم
حکایت آموزنده مرگ و زندگی حکایت از سعدی ، حکایت مرگ و زندگی
حکایت خواندن نامه عاشقانه در نزد معشوق حکایات مثنوی معنوی ، حکایت خواندن نامه عاشقانه معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه که قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. نامه‌ها پر
حکایت آموزنده پند دزد حکایت آموزنده پند دزد   گویند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت. وقتى (زمانی) با کاروانى در سفر بود و نوشته ها را یک جا بسته با خود برداشت … در راه گرفتار راهزنان شدند.   غزالى رو به آنان کرد و به التماس
حکایت گاو نر ملانصیرالدین حکایت گاو نر ملانصیرالدین
حکایت آموزنده دعوای چهار نفر بر سر انگور حکایتی از مثنوی معنوی
حکایت بهلول و شکستن سر استاد : روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید: من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم! اول اینکه می گوید: خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم