در گلستانی ، هنگام خزان رهگذر بود یکی تازه جوان، صورتش زیبا ، قامت موزون چهره اش غمزده از سوز درون دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ، دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن درد دل آغاز نمود این چنین لب به سخن باز نمود : گفت : آن دلبر بی مهر و وفا