دیده ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی نه به ره پرتو مهتاب امیدی نه به دل سایه ای از راز نهانی دشت تف کرده و بر خویش ندیده نم نم بوسه ء باران بهاران جاده ای گم شده در دامن ظلمت خالی از ضربهء پاهای سواران